تبلیغات
بچه شیعه - ولایت در زندگی من
 
بچه شیعه
ما بر سر آن عهد که بستیم نشستیم
درباره وبلاگ


سه چیز را با احتیاط بردار : 1- قدم 2- قلم 3- قسم
سه چیز را پاك نگهدار : 1- جسم 2- لباس 3- خیالات
از سه چیز كار بگیر : 1- عقل 2 - همت 3- صبر
از سه چیز خود را نگهدار : 1- افسوس 2 – فریاد 3- نفرین کردن
از سه چیز پرهیز كن : 1 - دروغ 2 - غیبت 3 - خیانت
سه چیز را هرگز آلوده نكن : 1- قلب 2 - زبان 3- چشم
و اما سه چیز را هیچوقت فراموش نكن : 1- خدا 2- مرگ 3-دوست خوب

مدیر وبلاگ : ز ص
نویسندگان
برچسبها
سه شنبه 8 اسفند 1391 :: نویسنده : ز ص

امروز توی نماز جماعت در حال خوندن نماز دیدم دارم تمرین ولایتمداری می کنم.
با امام به رکوع رفتم...
با امام به سجده رفتم...
وبا امام قیام کردم...
دیدم که در نماز حق جلو افتادن یا عقب افتادن بیش از حد از امام را ندارم.
و اینکه در زندگی روزمره من کسان زیادی بر من حق ولایت دارند.
مثل پدر،مادر،استاد و...
امروز عصر با خوندن پیامی متوجه شدم که کسانی که این حق رو بر گردن من دارند از من دلخوری دارند.
برای من سنگینه...
برای من خیلی خیلی سنگینه که کسی که بر من ولایت داره حتی به اندازه کمی از من دلخور باشه.
شاید به خاطر  شور و جهل جوانی نا خواسته کاری کردم که موجب این اتفاق بوده ولی عمدی در کار نبوده...
ولی اوج ناراحتی من اینجاست که چرا این اتفاق چه عمد و چه غیر عمد از جانب من باید اتفاق بیفته.که مسلما این از بی تدبیری و بی بصیرتی بنده بوده.من که از پس ان آزمایش کوچک ولایی برنیامدم آیا می توانم زمینه ساز ظهور باشم؟؟؟؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1396 03:29 ق.ظ
We are a gaggle of volunteers and starting a
new scheme in our community. Your website offered us
with valuable info to work on. You've performed an impressive
activity and our entire neighborhood will likely be grateful to you.
دوشنبه 1 خرداد 1396 03:33 ب.ظ
At this time it appears like Drupal is the preferred
blogging platform available right now. (from what I've read) Is that what you are using
on your blog?
شنبه 12 اسفند 1391 08:06 ب.ظ
فولاد و آهنگر
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم؛ اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگی‌ات بهتر نشده!»
آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.
سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست!»
آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آن وقت است که آن را به میان انبوه زباله‌های کارگاه می‌اندازم.»
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد؛ اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است که خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده؛ اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :